تاريخ : شنبه هفتم تیر 1393 | 23:58 | نویسنده : مصطفی

دور سوم: 

28 تا 1 مردادماه

شنبه تا چهارشنبه

اتمام ختم اول قرآن کریم

اتمام ختم دوم قرآن کریم

اتمام ختم سوم قرآن کریم

 

اتمام ختم چهارم قرآن کریم

 

 

(بچه ها اگر میتونید جزءهای بیشتری رو بردارید تا ختم ها رو بتونیم تموم کنیم)

ختم قرآن کریم

ایشاالله امسال هم مثل پارسال توفیق داشته باشم و بتونیم 6 دور قرآن رو به طور کامل ختم کنیم. 

جزء های قرآن در ادامه مطلب آورده شده ، هر جزئی که رنگش قرمز شده بود یعنی توسط فرد دیگه ای برداشته شده، هر چند جزئی که بر میدارید 5 روز وقت دارید که بخونید تا هر دور در پنج روز تموم بشه. 

اگر کسی میتونه جزءهای بیشتری رو برداره که خیلی بهتره اگر نه حداقل یک جزء رو برداره. 

ازونجایی که هر جزء حدود 20 صفحه است میتونه هر روز 4 صفحشو بخونه. 

جزء یا جزءهای انتخابی خودتون رو توی قسمت نظرات اعلام کنید

جزء هایی که به رنگ قرمز  هستند از قبل انتخاب شدن.

التماس دعا



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 2:48 | نویسنده : محمد رضا
ﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ.
ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩﻥ، ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺯﻥ ﻭ
ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺣﺪﻭﺩﺍً ۶۰- ۷۰ ﺳﺎﻟﻪ
ﺑﻮﺩﻥ . ﻣﺎ ﻏﺬﺍﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ
ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ . ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪﺍﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺩ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ . ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺻﺤﺒﺖ
ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﺤﺒﺘﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ
ﻣﺎﻫﺎ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ۸ ﺳﺎﻝ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ
ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺫﻭﻕ ﻣﯿﮑﺮﺩ......         ادامه مطلب...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان زیبا, داستان, داستان آموزنده

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 18:32 | نویسنده : محمد رضا
ﭘﺪﺭ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻤﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﭘﺴﺮ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﭘﺪﺭ ﺳﮓ ، ﻣﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻡ ﭼﻪ ﻋﯿﺒﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻟﺐ ﻧﻤﯿﺰﻧﯽ؟ﻧﻤﮏ ﺑﻪ ﺣﺮﻭﻡ
ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻥ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺳﺒﺰﯼ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﺍﺯ ﭘﺎﯼ
ﺳﻔﺮﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪ
ﺍﯼ ﺧﺰﯾﺪ ﻭ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﻧﻬﺎﺩ
ﺻﺒﺢ ﻓﺮﺩﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻏﺬﺍﯼ ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺑﻐﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺟﺎﯼ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﻧﺴﺖ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ
ﺩﺍﺭﺩ ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ ﺗﺮ ﺷﺪ ...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان زیبا, داستان صبحانه پدر, داستان آموزنده, داستان

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 1:40 | نویسنده : محمد رضا
مﺪﯾﺮ : ﭘﺴﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﺧﺮﺍﺟﻪ !

 

ﭘﺪﺭ: ﺍﺧﻪ ﭼﺮﺍ؟ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﭘﺪﺭﺵ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ !

ﻣﺪﯾﺮ : ﺷﺮﻡ ﺍﻭﺭﻩ ! ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻫﺮﮔﺰﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭ:

ﻣﺤﺾ ﺭﺿﺎﯼ

ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ .ﺍﺧﻪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ؟


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایت, چشمان مادر, داستان آموزنده, داستان زیبا

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 17:13 | نویسنده : مصطفی

بچه ها طریقه ورود به وبلاگ یه خرده عوض شده من یه عکس هم میزارم که بهتر متوجه بشید :


 

تغییر کوچکی در صفحه ورود به بخش مدیریت برای وبلاگهای گروهی ایجاد شده است. تا پیش از این نویسندگان وبلاگهای گروهی بر روی لینک ورود به بخش مدیریت وبلاگهای گروهی کلیک و آنجا نام کاربری خود، آدرس وبلاگ و کلمه عبور خود را تایپ می کردند البته این امکان نیز وجود داشت که با ترکیب نام کاربری و بخش اول آدرس وبلاگ به عنوان نام کاربری در به صفحه ورود به بخش مدیریت وارد شد. برای تسهیل و یکسان سازی شیوه دوم به عنوان شیوه نهایی انتخاب شده است.
نویسندگان وبلاگهای گروهی میتوانند به جای نام کاربری ، ترکیبی از نام کاربری سابق خود که توسط مدیر وبلاگ تعریف شده به همراه علامت @ و بخش اول آدرس وبلاگ را وارد کنند. بطور مثال اگر آدرس وبلاگ  myblog.blogfa.com  است و نام سابق کاربری نویسنده arash  است کافیست در صفحه ورود به بخش مدیریت وبلاگ  به جای نام کاربری  عبارت  arash@myblog  را وارد کنند.


 

http://www.melidownload.com/img/Untitled.jpg


برچسب‌ها: تغییر شیوه ورود به وبلاگ های گروهی بلاگفا

تاريخ : شنبه بیست و یکم دی 1392 | 18:11 | نویسنده : مصطفی
شوخی های دانشجویی، زندگی در خوابگاه ها و مشکلات آن و ... که بدون شک دورانی را برای ما رقم خواهد زد که هیچ گاه از یاد و خاطرمان نمی رود.
 
تصاویر جالب و دیدنی و بعضاً تامل برانگیز از دانشجوهای ایرانی

ماجرا های دانشجوی ایرانی! (1)

بقیه در ادامه ...



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هجدهم دی 1392 | 20:59 | نویسنده : مصطفی

جزوه هماتولوژی (خون شناسی) کارشناسی اتاق عمل

2 واحد

تدرس شده توسط : آقای سعید شهرابی (عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی سمنان)

دانلود با حجم 480 کیلوبایت

تهیه شده توسط دانشجویان تکنولوژی جراحی دوره پنجم




تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 | 17:6 | نویسنده : محمد رضا

جمیعا فاتحه الصلوااااااااااااااااااات....

بیقیش تو ادامه مطلبه.. از دست ندید....



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 5:59 | نویسنده : نبوی

باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، کرب و بلای حسین

کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه

تا که بگیرم صفا، من ز صفای حسین . . .


http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%DB%8C%D8%A7%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%282%29.gif

شنیدین تو شب های عزايي اگه حق الناس گردنت باشه صدای ناله هات به عرش نمیرسه؟؟؟؟؟
تورو به حق این شبهای عزیز اگر حقی ازتون ضایع کردم، حتی یه حرف
"حلالم کنيدآخه  عجيب احساس سنگيني ميكنم عجيب "
اگه تو اين عزايي ها اشكي چكيد دلي لرزيد ماروهم از دعايش بهره باشد ....الهي


التماس دعا ......





تاريخ : سه شنبه هفتم آبان 1392 | 16:22 | نویسنده : اسماعیل



پدر: پسرم دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی؟
پسر: نه پدر! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم!
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس هست!
پسر: آهان اگر اینجوریه، قبول!
 

.: ادامه مطلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــب :.




ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | 20:16 | نویسنده : شمس


یک روز ملانصرالدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!

ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد...


تاريخ : جمعه سوم آبان 1392 | 19:23 | نویسنده : مصطفی

خدا خیرت دهد « مستر زاکر برگ»
 


شوهر در فیس بوک



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 22:1 | نویسنده : محمد رضا
تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 21:59 | نویسنده : محمد رضا
تاريخ : سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 | 12:18 | نویسنده : مصطفی
یه سری عکس جالب و خنده دار و خلاصه همه جوره که توی فیس بوک منتشر شده رو توی این پست گذاشتم
دیدنش خالی از لطف نیست...




ادامه عکس ها...


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 18:40 | نویسنده : شمس
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ.ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ
ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ!!!!
ادامه مطلب...



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه سیزدهم مهر 1392 | 1:35 | نویسنده : محمد رضا
کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم ؛ شهر خالی را ...!؟
دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق ِ خیالـــــی را ...

نسیمی نیست...
ابری نیست...
یعنی : « نیستی در شهر ... »
تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را ...

مرا در حسرت ِ نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی !
چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را ...

دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت وا کن !
رها کن از غم ِ سنــــجاق ، موهـــــای شُلالی را ...

اناری از لبِ دیوار ِ باغت ســُــــرخ می خنــدد !
بگیر از من بگیر این دستـــــهای لااُبـــالی را ...

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار !
بکِش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را ...

نسیمی هست...
ابری هست...
اما ، نیستی در شهر !

دلــــــم بیهوده مـــــی گردد ؛ « خیابان های خالـــی » را ... !


تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | 22:41 | نویسنده : مصطفی

 - با که سخن می گویی؟           با دلم.


- از چه سخن می گویی؟            از دلم, از رنج,از سکوت.

----------------------------------------------------

-در کجا سیر می کنی؟                در عوالم پیچیده ذهنم.

- در ان عوالم چه دیدی؟            خود را ! خود را میان آدمیان...

میان آدمیانی که که هر یک به سویی می شتافتند و نوای دلشان را نمی شنیدند,شاید هم می شنیدند!!! اما گوش کر را از گوش شنوا بهتر می دانستند!

----------------------------------------------------------

- تو در انجا چه می کردی؟           نمی دانم ... خیالم مرا به آنجا برده بود...

- کاری نکردی؟          چرا!! فریاد زدم,فریاد, گفتم: نمی شنوید؟ نمی شنویدصدای دلتان را؟

-چه شد؟                                     هیچ. هیچ نشد. کسی اعتنایی نکرد!

-باز چه کردی؟                این بار با تمام قوای خود فریادی از ته دلم کشیدم!

-این بار چه شد؟          باز هم هیچ! فقط طفلی آمد و گفت: تلاش نکن! کسی صدای دلت را

                               نمی شنود. با زبان دل سنگی فریاد بزن!انگاه صدایت را خواهند شنید.

ادامه را بخوانید ...

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و نهم شهریور 1392 | 10:29 | نویسنده : مصطفی

خب دیگه به عکس توجه نکنید وقت تموم شد ::: 





ســــــوال :


یک کاربرد جالب(
) و یک ایـــراد اساسی() این وسیله چیه؟؟؟
دقت کنید که کاربرد باید جنبه طنز داشته باشه


هرکسی که جالب ترین کاربرد و اساسی ترین ایراد این وسیله رو بگه یه
جایـــزه می بره
 


خب جوابها :
ایراد اساسی این وسیله اینه که اگه یه لیوان هم کم باشه دیگه
نمیشه ازین وسیله استفاده کرد.


کسایی که دقیقا یا تقریبا ایراد رو درست گفتن : خانوم ها جلالیان، حسن آبادی، زهرا، نبوی، فاطمه
--------
کاربرد جالبِ  این وسیله هم خیلی چیزا میتونه باشه و سلیقه ای هست و هرکسی ممکنه از یه کاربرد خوشش بیاد ولی از بین نظرات ثبت شده استفاده در شب خواستگاری و فروش عمده چایی در چهار راه رو میشه جالبتر به حساب آورد

کسایی که کاربرد جالب رو گفتن : خانوم ها سمیه و  فاطمه و آقای معینیان

خب با این حساب برنده هم میشه فاطمه خانوم

حالا اگه کسی فاطمه خانوم رو میشناسه معرفی کنه



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 20:25 | نویسنده : محمد رضا
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی.