X
تبلیغات
اتاق عمل

اتاق عمل

وبلاگ بچه های اتاق عمل دانشگاه علوم پزشکی سمنان

شوخی های دانشجویی، زندگی در خوابگاه ها و مشکلات آن و ... که بدون شک دورانی را برای ما رقم خواهد زد که هیچ گاه از یاد و خاطرمان نمی رود.
 
تصاویر جالب و دیدنی و بعضاً تامل برانگیز از دانشجوهای ایرانی

ماجرا های دانشجوی ایرانی! (1)

بقیه در ادامه ...


ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم دی 1392 ] [ 18:11 ] [ مصطفی ]

[ ]

جزوه هماتولوژی (خون شناسی) کارشناسی اتاق عمل

2 واحد

تدرس شده توسط : آقای سعید شهرابی (عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی سمنان)

دانلود با حجم 480 کیلوبایت

تهیه شده توسط دانشجویان تکنولوژی جراحی دوره پنجم


[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 20:59 ] [ مصطفی ]

[ ]

جمیعا فاتحه الصلوااااااااااااااااااات....

بیقیش تو ادامه مطلبه.. از دست ندید....


ادامه مطلب

[ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 ] [ 17:6 ] [ محمد رضا ]

[ ]


باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، کرب و بلای حسین

کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه

تا که بگیرم صفا، من ز صفای حسین . . .


http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%DB%8C%D8%A7%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%282%29.gif

شنیدین تو شب های عزايي اگه حق الناس گردنت باشه صدای ناله هات به عرش نمیرسه؟؟؟؟؟
تورو به حق این شبهای عزیز اگر حقی ازتون ضایع کردم، حتی یه حرف
"حلالم کنيدآخه  عجيب احساس سنگيني ميكنم عجيب "
اگه تو اين عزايي ها اشكي چكيد دلي لرزيد ماروهم از دعايش بهره باشد ....الهي


التماس دعا ......



[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 5:59 ] [ نبوی ]

[ ]




پدر: پسرم دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی؟
پسر: نه پدر! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم!
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس هست!
پسر: آهان اگر اینجوریه، قبول!
 

.: ادامه مطلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــب :.



ادامه مطلب

[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 16:22 ] [ اسماعیل ]

[ ]


یک روز ملانصرالدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.

بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!

ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد...

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 20:16 ] [ شمس ]

[ ]

خدا خیرت دهد « مستر زاکر برگ»
 


شوهر در فیس بوک


ادامه مطلب

[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 19:23 ] [ مصطفی ]

[ ]

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 22:1 ] [ محمد رضا ]

[ ]

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 21:59 ] [ محمد رضا ]

[ ]

یه سری عکس جالب و خنده دار و خلاصه همه جوره که توی فیس بوک منتشر شده رو توی این پست گذاشتم
دیدنش خالی از لطف نیست...




ادامه عکس ها...

ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ] [ 12:18 ] [ مصطفی ]

[ ]

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﻭﻟﯽ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ.ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ
ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ!!!!
ادامه مطلب...


ادامه مطلب

[ یکشنبه چهاردهم مهر 1392 ] [ 18:40 ] [ شمس ]

[ ]

کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم ؛ شهر خالی را ...!؟
دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق ِ خیالـــــی را ...

نسیمی نیست...
ابری نیست...
یعنی : « نیستی در شهر ... »
تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را ...

مرا در حسرت ِ نارنجــــزارانت رهــــــا کـــــردی !
چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را ...

دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت وا کن !
رها کن از غم ِ سنــــجاق ، موهـــــای شُلالی را ...

اناری از لبِ دیوار ِ باغت ســُــــرخ می خنــدد !
بگیر از من بگیر این دستـــــهای لااُبـــالی را ...

شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار !
بکِش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را ...

نسیمی هست...
ابری هست...
اما ، نیستی در شهر !

دلــــــم بیهوده مـــــی گردد ؛ « خیابان های خالـــی » را ... !

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 1:35 ] [ محمد رضا ]

[ ]

 - با که سخن می گویی؟           با دلم.


- از چه سخن می گویی؟            از دلم, از رنج,از سکوت.

----------------------------------------------------

-در کجا سیر می کنی؟                در عوالم پیچیده ذهنم.

- در ان عوالم چه دیدی؟            خود را ! خود را میان آدمیان...

میان آدمیانی که که هر یک به سویی می شتافتند و نوای دلشان را نمی شنیدند,شاید هم می شنیدند!!! اما گوش کر را از گوش شنوا بهتر می دانستند!

----------------------------------------------------------

- تو در انجا چه می کردی؟           نمی دانم ... خیالم مرا به آنجا برده بود...

- کاری نکردی؟          چرا!! فریاد زدم,فریاد, گفتم: نمی شنوید؟ نمی شنویدصدای دلتان را؟

-چه شد؟                                     هیچ. هیچ نشد. کسی اعتنایی نکرد!

-باز چه کردی؟                این بار با تمام قوای خود فریادی از ته دلم کشیدم!

-این بار چه شد؟          باز هم هیچ! فقط طفلی آمد و گفت: تلاش نکن! کسی صدای دلت را

                               نمی شنود. با زبان دل سنگی فریاد بزن!انگاه صدایت را خواهند شنید.

ادامه را بخوانید ...
ادامه مطلب

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 22:41 ] [ مصطفی ]

[ ]

خب دیگه به عکس توجه نکنید وقت تموم شد ::: 





ســــــوال :


یک کاربرد جالب(
) و یک ایـــراد اساسی() این وسیله چیه؟؟؟
دقت کنید که کاربرد باید جنبه طنز داشته باشه


هرکسی که جالب ترین کاربرد و اساسی ترین ایراد این وسیله رو بگه یه
جایـــزه می بره
 


خب جوابها :
ایراد اساسی این وسیله اینه که اگه یه لیوان هم کم باشه دیگه
نمیشه ازین وسیله استفاده کرد.


کسایی که دقیقا یا تقریبا ایراد رو درست گفتن : خانوم ها جلالیان، حسن آبادی، زهرا، نبوی، فاطمه
--------
کاربرد جالبِ  این وسیله هم خیلی چیزا میتونه باشه و سلیقه ای هست و هرکسی ممکنه از یه کاربرد خوشش بیاد ولی از بین نظرات ثبت شده استفاده در شب خواستگاری و فروش عمده چایی در چهار راه رو میشه جالبتر به حساب آورد

کسایی که کاربرد جالب رو گفتن : خانوم ها سمیه و  فاطمه و آقای معینیان

خب با این حساب برنده هم میشه فاطمه خانوم

حالا اگه کسی فاطمه خانوم رو میشناسه معرفی کنه

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 10:29 ] [ مصطفی ]

[ ]

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی.


[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 20:25 ] [ محمد رضا ]

[ ]

securedownload

چمدانش را بسته بودیم ,با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود ,یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک، کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی گفت مادر جون من که چیز زیادی نمیخورم یک گوشه هم که نشستم نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه ! 

گفتم مادر من دیر میشه  چادرتون هم آماده ست منتظرند گفت کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد آخه اونجا مادرجون آدم دق میکنه ها من که اینجا به کسی کار دارم اصلا اوم دیگه حرف نمی زنم.

خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟ گفتم آخه مادر من شما داری آلزایمر می گیری همه چیزو فراموش می کنی گفت مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!

ادامه...


ادامه مطلب

[ یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ] [ 22:12 ] [ مصطفی ]

[ ]

 

من یک دختـــــــر ایــــرانیــــــــم ... "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ...

تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ...

روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته ، ارزان نمی فروشمش...

دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد، بی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس

نمی سپارمش ... ...

لبـــــریــــزم از مهـــــر ....... اما استــــــــوار ...... ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست .....

عشق "حـــوای" ایرانی با شکــــوه است و بــــــــزرگ ....

"آدمی" را برای همراهی برمی گزیند : شریــف ، لایــق ، فروتـــــن

وعــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــــق..........


"دختران گل روزتون مبارک"

                           


[ شنبه شانزدهم شهریور 1392 ] [ 7:17 ] [ شمس ]

[ ]

يه مسابقه اي هست به نام داستان يك خطي من كه هنوز نتونستم چيزي براش بنويسم گفتم شايد شماها فكرتون بازتره تونستيد، بچه ها شركت كنيد جايزه هاي خوبي ميدن .....داستان از اين قراره كه شما عكس رو ميبيني از طرف اون شخصيتي كه درحال صحبته(مرد داخله آب ) يك ديالوگ يك خطي حدود بيست كلمه بشه به صورتي كه حالت طنز داشته باشه مينويسي وبه اين آدرس ايميل ميكنيchapeasr@gmail.comراستي وقتي ايميل زديد براشون Attachنكنيد به صورت متن باشه وتا پايان شهريور وقت داريم.........موفق باشيد

شماره 33 مسابقه داستان یک‌خطی

[ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ] [ 6:31 ] [ نبوی ]

[ ]

 

این گروه بندی جدید رو خود استاد تنظیم کرده . اما طبق خواسته  این چند نفر امکان داره جای خانم ضمائمی فرد و رمضانی و همچنین اقای هراتیان و ارغوانی عوض بشه.

از ۲۳ هم دانشگاه شروع میشه چون کارآموزی داریم  نمیتونیم عقب بندازیم.

گروه الف: مهسا احمد پناه- مبین ارغوانی-الهام بلوچی-اسماعیل تیموری-محبوبه جلالیان-فرزانه حسن ابادی- سحر حسین زاده -مصطفی خوری نژاد- پریچهر دوست محمدی-پرستو رمضانی-افرین شعبانی و زهرا شمس

گروه ب:مینا ضمائمی فرد-لعبت فرجی-فاطمه قربانی-ارزو قدس-مهسا کاظمی-سمانه کشاورزیان-علی کشاورزیان-سحر کیانمهر-مبین متحدی- مهسا مسگریان-مجتبی معینیان-نازنین نبوی-محمدرضا هراتیان.

ایشالله همه موفق باشید.

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 14:3 ] [ احمدپناه ]

[ ]


یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


ادامه مطلب

[ شنبه نهم شهریور 1392 ] [ 22:42 ] [ قدس ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه